روزی روزگاری همین نزدیکی‌ها


سکس و فلسفه

یک فرق دیگر بین حیوانات و انسان‌ها اندام جنسی آن‌هاست. در غالب حیوانات آلت تناسلی و نهایتا در بعضی پرنده‌گان نوک جزو اندام جنسی محسوب می‌شود ولی انسان‌ها تقریبا از تمامی اجزا نظیر دست و پا و گوش و مو و به طور خاص سینه‌ها و... برای اعمال جنسی به طور کل استفاده می‌کنند.


محمد

مترو

حریم ایمنی ما خط قرمز لبه‌ی سکوست و بس!


محمد

رماتیسم و نهایتا مرگ

کلاس دوم یا سوم بودم. توی کریدور مدرسه یک پوستر چسبانده بودند که رویش عکس آناتومی بدن را کشیده بود و قسمت قلب و گلو را برجسته کرده بود و زیرش جملاتی با این مضمون به چشم می‌خورد: "گلودردها اگر به موقع درمان نشوند به رماتیسم قلبی و نهایتا مرگ منتهی می‌شوند."

آن روزها و فکر کنم الان‌ها والدین وقتی بچه‌ها را می‌برند دکتر اولین چیزی که از او می‌خواهند این است که امپول بنویسد و بچه‌ها از آمپول می‌ترسند.

یک چیز دیگر این بود که چیزهای سرخ‌کردنی برای گلودرد سم مهلکند.

گلویم چندی بود درد گرفته بود و من  تحمل می‌کردم و سعی می‌کردم که به روی خودم نیاورم و کارم به دکتر و بالطبع آمپول نکشد. از طرف فکر رماتیسم قلبی و نهایتا مرگ یک لحظه مرا رها نمی‌کرد گرچه درد امپول هنوز می‌چربید.

همان روزها یک مهمانی دعوت شده بودیم و غذا ماهی بسیار خوشمزه و در عین حال سرخ شده بود.

فکری کردم و گفتم آخرش می‌میرم دیگه و با احساسی شبیه احساس یک اعدامی وقتی برای آخرین بار شب اعدامش غذای مورد علاقه‌اش را برایش می‌آورند ماهی‌های سرخ شده را یکی یکی می‌خوردم و به همه به چشم مهربانی می‌نگریستم.


محمد

قل قل

یک قهوه‌خانه‌ای رفته بودیم.
قلیان مان آن‌چنان که بشاید کام نمی‌داد.
قهوه‌چی را فراخواندیم.
ذغال‌هاش را عوض کرد و دوباره آورد و گفت:
"قلیان مثل بچه می مونه اگه بهش نرسی گریه می‌کنه"


محمد

اوردوز

یارو بیشتر از این که آدم خری باشد خر آدمی است.

 


محمد

ضد و نقیض

من نمی‌خواهم بفهمم و تو نمی‌خواهی توضیح بدهی.

چه تفاهم شیرین عجیبی!


محمد

مناقشه

یارو داشته از دیوار مردم می‌رفته بالا بعد "وجعلنا1" می‌خونه نبینندش

١) وجعلنا من بین ایدیهم سدا و من خلفهم سدا فاغشیناهم فهم لایبصرون

و روبرو و پشت سرشان سدی قرار دادیم پس کورشان کردیم تا نبینند.


محمد

خدا نزدیک است

المان‌های یک فیلم معناگرا

١ - در شمال کشور مخصوصا بین جنگل‌های انبوه و در میان مه فراوان اتفاق بیافتد

٢ - یک پسر شیرین عقل در آن بازی کند. ترجیا از بازیگر پسر نظر کرده در فیلم یک تکه نان خشک استفاده شود.

٣ - پسر توسط چند دختر جوان مورد تمسخر قرار گیرد و ناراحت نشود.


محمد

0861

و در پایان تشکر می‌کنیم از

الهام عزیز

که صبورانه تحمل کرد و دم برنیاورد.

و

کارکنان محترم و زحمت‌کش نیروی انتظامی

که هر چه در توان داشتند در آزار و اذیت ما کوشیدند....


محمد

وصف حال

سربازی، سر بازی سرسره‌بازی سر سربازی را زد.


محمد

تلفن همراه

بعد از مدت‌ها تو مترو می‌بینی‌اش. تا رسیدن به مقصد کلی سلام و احوال می‌کنید. از قدیم‌ها می‌گویید. خاطرات‌تون را یادآوری می‌کنید. نرسیده به ایست‌گاهی که اون می‌خواهد پیاده شود شماره‌ی همراه‌اش را می‌گیرید و قرار می‌گذارید بیش‌تر هم را ببینید.

بعد می‌رود تا دوباره اتفاقی چند وقت بعد تو همون مترو ببینی‌اش.


محمد

مخمل

سبز رنگ طباخی‌های شهر ماست.

در شهر شما رنگ چیست؟


محمد

مخمل

سبز رنگ طباخی‌های شهر ماست.

در شهر شما رنگ چیست؟


محمد

درد مشترک

همسر وحیده دستجردی و غلام‌حسین الهام در احساس‌شان به رییس‌جمهور مشترکند.


محمد

آرزوهای بزرگ

دیشب آرزوهایمان را شمردیم. البته این کف‌شان است.

چیزی شد حدود ٧ تومن.


محمد

مهتاب شبی

روی تخت خوابیده‌ای. صورتت رو به پنجره است. چشمانت بسته و دهانت به خاطر آن لوزه‌ی لعنتی باز است. ماه تقریبا کامل است و درست روب]روی پنجره ایستاده است. گویا آمده تورا تماشا کند. مهتاب روی صورتت غلت می‌خورد. غیرتم قلنبه می‌شود. دوست‌داشتنی‌تر شده‌ای. پیشانیت را می‌بوسم و پتو را رویت بالاتر می‌کشم.


محمد

مکافات عمل

و خداوند انتقام انسان‌های مغرور را در مستراح از آن‌ها می‌گیرد،

آن هنگام که هن‌هن کنان مشغول قضای حاجتند.


محمد

جوان امروز

برخلاف دیروزی‌ها و احتمالا فردایی‌ها، عشق، دغدغه‌ی جوانان امروزی نیست.

و این اصلا چیز خوبی نیست.


محمد

مانیفست

ما تقریبا همه چیز را انکار می‌کنیم.


محمد

بازاریابی

دیروز داشتیم از سمت رشت به سمت قزوین می‌آمدیم. قرار بود به رودبار که رسیدیم توقف کنیم و زیتون بخریم. حدود هشت کیلومتر مانده به رودبار به یک شهر رسیدیم (بعدا فهمیدیم که نامش رستم‌آباد است) روی همه‌ی مغازه‌های آن نوشته بود: "زیتون رودبار". ما شک کردیم که نکند همین‌جا رودبار باشد. دو پسر حدودا ١٨ ساله و ٧ ساله کنار خیابان ایستاده بودند. کنارشان توقف کردیم. سرم را از پنجره بیرون کردم و پرسیدم: "آقا ببخشید این‌جا کجاست؟" پسر بزرگ‌تر گفت: "رستم‌آبا...." که ناگهان پسر کوچک‌تر سقلمه‌ای به او زد با خشم نگاهش کرد و بعد رو به ما کرد و چند بار گفت "رودباره رودباره رودباره..."

از شهر که خارج شدیم روی تابلویی نوشته بود رستم آباد و یک خط قرمز قطری روی آن کشیده شده بود.


محمد