سکس و فلسفه
یک فرق دیگر بین حیوانات و انسانها اندام جنسی آنهاست. در غالب حیوانات آلت تناسلی و نهایتا در بعضی پرندهگان نوک جزو اندام جنسی محسوب میشود ولی انسانها تقریبا از تمامی اجزا نظیر دست و پا و گوش و مو و به طور خاص سینهها و... برای اعمال جنسی به طور کل استفاده میکنند.
¤ نوشته شده در ساعت ٢:۳٤ ب.ظ توسط محمد
دوشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸۸
مترو
حریم ایمنی ما خط قرمز لبهی سکوست و بس!
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٢٦ ق.ظ توسط محمد
پنجشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۸
رماتیسم و نهایتا مرگ
کلاس دوم یا سوم بودم. توی کریدور مدرسه یک پوستر چسبانده بودند که رویش عکس آناتومی بدن را کشیده بود و قسمت قلب و گلو را برجسته کرده بود و زیرش جملاتی با این مضمون به چشم میخورد: "گلودردها اگر به موقع درمان نشوند به رماتیسم قلبی و نهایتا مرگ منتهی میشوند."
آن روزها و فکر کنم الانها والدین وقتی بچهها را میبرند دکتر اولین چیزی که از او میخواهند این است که امپول بنویسد و بچهها از آمپول میترسند.
یک چیز دیگر این بود که چیزهای سرخکردنی برای گلودرد سم مهلکند.
گلویم چندی بود درد گرفته بود و من تحمل میکردم و سعی میکردم که به روی خودم نیاورم و کارم به دکتر و بالطبع آمپول نکشد. از طرف فکر رماتیسم قلبی و نهایتا مرگ یک لحظه مرا رها نمیکرد گرچه درد امپول هنوز میچربید.
همان روزها یک مهمانی دعوت شده بودیم و غذا ماهی بسیار خوشمزه و در عین حال سرخ شده بود.
فکری کردم و گفتم آخرش میمیرم دیگه و با احساسی شبیه احساس یک اعدامی وقتی برای آخرین بار شب اعدامش غذای مورد علاقهاش را برایش میآورند ماهیهای سرخ شده را یکی یکی میخوردم و به همه به چشم مهربانی مینگریستم.
¤ نوشته شده در ساعت ۱:٤٧ ب.ظ توسط محمد
جمعه ٢٥ دی ۱۳۸۸
قل قل
یک قهوهخانهای رفته بودیم.
قلیان مان آنچنان که بشاید کام نمیداد.
قهوهچی را فراخواندیم.
ذغالهاش را عوض کرد و دوباره آورد و گفت:
"قلیان مثل بچه می مونه اگه بهش نرسی گریه میکنه"
¤ نوشته شده در ساعت ٩:٥۳ ق.ظ توسط محمد
شنبه ۱٩ دی ۱۳۸۸
اوردوز
یارو بیشتر از این که آدم خری باشد خر آدمی است.
¤ نوشته شده در ساعت ۳:۱٢ ب.ظ توسط محمد
یکشنبه ۱۳ دی ۱۳۸۸
ضد و نقیض
من نمیخواهم بفهمم و تو نمیخواهی توضیح بدهی.
چه تفاهم شیرین عجیبی!
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٥٩ ب.ظ توسط محمد
جمعه ۱۱ دی ۱۳۸۸
مناقشه
یارو داشته از دیوار مردم میرفته بالا بعد "وجعلنا1" میخونه نبینندش
١) وجعلنا من بین ایدیهم سدا و من خلفهم سدا فاغشیناهم فهم لایبصرون
و روبرو و پشت سرشان سدی قرار دادیم پس کورشان کردیم تا نبینند.
¤ نوشته شده در ساعت ٧:۳۳ ب.ظ توسط محمد
پنجشنبه ۱٠ دی ۱۳۸۸
خدا نزدیک است
المانهای یک فیلم معناگرا
١ - در شمال کشور مخصوصا بین جنگلهای انبوه و در میان مه فراوان اتفاق بیافتد
٢ - یک پسر شیرین عقل در آن بازی کند. ترجیا از بازیگر پسر نظر کرده در فیلم یک تکه نان خشک استفاده شود.
٣ - پسر توسط چند دختر جوان مورد تمسخر قرار گیرد و ناراحت نشود.
¤ نوشته شده در ساعت ٢:٥٥ ب.ظ توسط محمد
پنجشنبه ۳ دی ۱۳۸۸
0861
و در پایان تشکر میکنیم از
الهام عزیز
که صبورانه تحمل کرد و دم برنیاورد.
و
کارکنان محترم و زحمتکش نیروی انتظامی
که هر چه در توان داشتند در آزار و اذیت ما کوشیدند....
¤ نوشته شده در ساعت ٥:٥۸ ب.ظ توسط محمد
دوشنبه ٢٧ مهر ۱۳۸۸
وصف حال
سربازی، سر بازی سرسرهبازی سر سربازی را زد.
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٥٢ ب.ظ توسط محمد
سهشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸۸
تلفن همراه
بعد از مدتها تو مترو میبینیاش. تا رسیدن به مقصد کلی سلام و احوال میکنید. از قدیمها میگویید. خاطراتتون را یادآوری میکنید. نرسیده به ایستگاهی که اون میخواهد پیاده شود شمارهی همراهاش را میگیرید و قرار میگذارید بیشتر هم را ببینید.
بعد میرود تا دوباره اتفاقی چند وقت بعد تو همون مترو ببینیاش.
¤ نوشته شده در ساعت ٢:۱٠ ب.ظ توسط محمد
دوشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸۸
مخمل
سبز رنگ طباخیهای شهر ماست.
در شهر شما رنگ چیست؟
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۱٦ ب.ظ توسط محمد
دوشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸۸
مخمل
سبز رنگ طباخیهای شهر ماست.
در شهر شما رنگ چیست؟
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:۱٦ ب.ظ توسط محمد
شنبه ۱۸ مهر ۱۳۸۸
درد مشترک
همسر وحیده دستجردی و غلامحسین الهام در احساسشان به رییسجمهور مشترکند.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٤۳ ق.ظ توسط محمد
جمعه ۱٧ مهر ۱۳۸۸
آرزوهای بزرگ
دیشب آرزوهایمان را شمردیم. البته این کفشان است.
چیزی شد حدود ٧ تومن.
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٥۸ ق.ظ توسط محمد
شنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۸
مهتاب شبی
روی تخت خوابیدهای. صورتت رو به پنجره است. چشمانت بسته و دهانت به خاطر آن لوزهی لعنتی باز است. ماه تقریبا کامل است و درست روب]روی پنجره ایستاده است. گویا آمده تورا تماشا کند. مهتاب روی صورتت غلت میخورد. غیرتم قلنبه میشود. دوستداشتنیتر شدهای. پیشانیت را میبوسم و پتو را رویت بالاتر میکشم.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٠:٥٢ ق.ظ توسط محمد
سهشنبه ٧ مهر ۱۳۸۸
مکافات عمل
و خداوند انتقام انسانهای مغرور را در مستراح از آنها میگیرد،
آن هنگام که هنهن کنان مشغول قضای حاجتند.
¤ نوشته شده در ساعت ٢:۱٢ ب.ظ توسط محمد
چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸
جوان امروز
برخلاف دیروزیها و احتمالا فرداییها، عشق، دغدغهی جوانان امروزی نیست.
و این اصلا چیز خوبی نیست.
¤ نوشته شده در ساعت ۱۱:٢٠ ق.ظ توسط محمد
شنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸۸
مانیفست
ما تقریبا همه چیز را انکار میکنیم.
¤ نوشته شده در ساعت ۳:۱٥ ب.ظ توسط محمد
شنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸۸
بازاریابی
دیروز داشتیم از سمت رشت به سمت قزوین میآمدیم. قرار بود به رودبار که رسیدیم توقف کنیم و زیتون بخریم. حدود هشت کیلومتر مانده به رودبار به یک شهر رسیدیم (بعدا فهمیدیم که نامش رستمآباد است) روی همهی مغازههای آن نوشته بود: "زیتون رودبار". ما شک کردیم که نکند همینجا رودبار باشد. دو پسر حدودا ١٨ ساله و ٧ ساله کنار خیابان ایستاده بودند. کنارشان توقف کردیم. سرم را از پنجره بیرون کردم و پرسیدم: "آقا ببخشید اینجا کجاست؟" پسر بزرگتر گفت: "رستمآبا...." که ناگهان پسر کوچکتر سقلمهای به او زد با خشم نگاهش کرد و بعد رو به ما کرد و چند بار گفت "رودباره رودباره رودباره..."
از شهر که خارج شدیم روی تابلویی نوشته بود رستم آباد و یک خط قرمز قطری روی آن کشیده شده بود.
¤ نوشته شده در ساعت ۱٢:٤۳ ب.ظ توسط محمد
