یک خواب غمگین دیدم الان غمگینم
جالب اینجاست اصلا خوابم یادم نیست فقط غمگینی اش مونده رو دلم
+
محمد ; ۱٢:٤۸ ب.ظ ; پنجشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٠
بنگاه خبرپراکنی بهایی-صهیونیستی بی بی سی با ماموریت سیاسی
+
محمد ; ۱٢:٤۳ ب.ظ ; پنجشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٠
از شما چه پنهون، من هنوز بعد از نود و بوقی سن و سال، دکتر که می رم سعی می کنم یک کاری کنم آمپول ننویسه. چی کار کنم؟ می ترسم دیگه...
+
محمد ; ۱٢:۳٦ ب.ظ ; پنجشنبه ٢۱ مهر ۱۳٩٠
تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف ؛ مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی
+
محمد ; ٢:٥٠ ب.ظ ; پنجشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٠
تف به ذات اقدس همایونی ات....
+
محمد ; ٢:٤٧ ب.ظ ; پنجشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٠
امروز داشتم تو phone book موبایل یکی از دوستام دنبال یک شماره می گشتم. متوجه شدم phone book اش فقط 7 تا contact داره. بهش حسودیم شد. فقط 7 تا
پی نوشت: یکی از اون هفت تا شماره من بود یکی دیگه اش خونه شون بود سه چهارتای دیگه اش هم خواهر برادراش بودند یعنی کلا همین
+
محمد ; ٢:٤٥ ب.ظ ; پنجشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٠
به هر حال کار اخلاقی ای نیست که ما یک نفر را به بهانه این که نمی تواند مثلا کلمه "ددمنشانه" را درست تلفظ کند، مسخره کنیم. حالا هر کی می خواهد باشد...
+
محمد ; ٢:٤۳ ب.ظ ; پنجشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٠
یادمه بچه که بودم معلم نقاشیمون برای این که رنگ آمیزی درست را یاد بده می گفت اول دور خط ها را رنگ کنید بعد داخلش را. آن موقع ها فکر می کردم این راز مگوی نقاش شدن است.
+
محمد ; ٢:٤٢ ب.ظ ; پنجشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٠
چرا کسانی که گرمشان است خودشان را محق تر از کسانی که سردشان است می دانند؟
+
محمد ; ٢:٤۱ ب.ظ ; پنجشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٠
یک خواب غمگین دیدم الان غمگینم
جالب اینجاست اصلا خوابم یادم نیست فقط غمگینی اش مونده رو دلم
+
محمد ; ٢:۳۸ ب.ظ ; پنجشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩٠
خاتمی را دوست دارم به خاطر همه حرف هایی که زده و می زند، کارهایی که کرده و می کند.
و یک قاعده کلی کشف کردم: یزدی ها گزینه های بسیار مناسبی برای اداره مملکت هستند. بسیار مناسب
+
محمد ; ۸:٢۸ ب.ظ ; یکشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩٠
یک زمانی برای رفتن از سر کار از وسط میدان ونک می گذشتم و عصر هم سوار متروی حقانی می شدم و فصل اشتراک تمامی این روزها پیرمردی بود که حدود ساعت 8:30 صبح وسط میدون ونک صبحانه می خورد و وقتی که من رد می شدم یک تعارفی هم به من می زد و عصرها مردی که لکنت داشت و شینش می زد و از بد روزگار لواشک می فروخت و با لحن عجیبی داد می زد لواشک ترشه بدو بدو
+
محمد ; ۸:٢٧ ب.ظ ; یکشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩٠
از سرگرمی های پسرهای نوجوان در زمان ما اندازه گیری فرو روفتن جای مشتشان در دیوار بود
+
محمد ; ۸:٢٦ ب.ظ ; یکشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩٠
از بچه گی از ماه هایی که با یکشنبه شروع می شدند خوشم میومد این جوری روز ماه و هفته تا 5 روز شبیه هم بود. یکم،یکشنبه..دوم،دوشنبه و... خرداد امسال
+
محمد ; ۸:٢٤ ب.ظ ; یکشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩٠
هرچه قدر از چندش آور بودن این بهرام شفیع بگم باز هم کمه
+
محمد ; ۸:٢٢ ب.ظ ; یکشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩٠
بچه گی های ما آدم بدها, آدم خوب ها را با آمپول هوا می کشتند
+
محمد ; ۸:۱٥ ب.ظ ; یکشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩٠
هیچ وقت از یک شریفی نپرسید چه تخصصی دارد. فاصله او از یک متخصص در هر رشته ای نهایتا 2 روز آموزش است. این مستقل از رشته تحصیلی اش است.
پی نوشت) البته در اکثر موارد همین موضوع به نقطه ضعفش تبدیل می شود
+
محمد ; ۱٠:٥٤ ب.ظ ; چهارشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٠
این قدر از این تریپ های سردرگم هنری بدم میاد که نگو
+
محمد ; ۱:٠٦ ب.ظ ; پنجشنبه ۸ اردیبهشت ۱۳٩٠
به دنیا آمدن، پروسه بسیار انرژی بری است. اگر به خاطرش تمام عمر استراحت کنی باز هم کم است.
+
محمد ; ۸:٠٢ ق.ظ ; چهارشنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٠
← صفحه بعد